24.08.2010  
     
 
می‌نویسم پس هستم
 
 
روزی که شروع کردم به نوشتن، وبلاگ نوشتن، هیچ فکر نمی‌کردم تا امروز بنویسم. اون روز «نوشتن» هنوز اولویت اول زندگی من نبود. کتاب خوندن مقام اول رو داشت. با هر کتاب می‌رفتم تو فضای ذهنی نویسنده، و با ولع، اون‌چه در کتاب اتفاق می‌افتاد رو تصور می‌کردم، دنبال می‌کردم. دنیام محدود بود به کتاب‌ها و فیلم‌ها و یادداشت‌های پراکنده توی دفترهای سیمی. تا روزی رسید که وبلاگ، پاش رو گذاشت توی دنیای من. «وبلاگ» و «نوشتن» که اومد، زندگی عجیب شد. نوشتن به قصد خونده شدن، که تا اون روز همیشه لذتی دور از دسترس بود، یک شبه واقعی شده بود. کافی بود بشینی پشت مونیتور، چند خط تایپ کنی و کلید پابلیش رو بزنی. در کسری از دقیقه تبدیل می‌شدی به نویسنده‌ای که اثرش رو چندصد نفر می‌خونن، در کسری از دقیقه. اتفاق هیجان‌انگیزی بود.


روزهای اول همه‌مون گیج بودیم، گیج و خوش‌حال. نمی‌دونستیم قراره از چی بنویسیم. شروع کرده بودیم به نوشتن، خونده می‌شدیم، و خوش‌حال بودیم. وبلاگ برامون یه دفتر یادداشت شخصی بود. می‌شد توش از هر دری بنویسیم. از روزمره‌گی‌ها و از گذشته‌ها و از آینده و از کتاب‌هایی که خوندیم و فیلم‌هایی که دیدیم و دغدغه‌هایی که داشتیم. کمی که گذشت، وبلاگ‌ها راه خودشون رو پیدا کردن. دست‌خطِ شخصی ِ خودمون رو پیدا کردیم. سوژه‌ها و اتفاق‌ها و رسم‌الخط شخصی ِ خودمون رو. یکی عصاقورت‌داده و محترم و جدی می‌نوشت، اون یکی شلخته و خودمونی و پراکنده. یکی دغدغه‌ش سیاست بود، اون یکی ادبیات، اون یکی عشق. شده بودیم یه کتاب‌خونه‌ی کوچیک، پر از دفترچه‌های دست‌نویس. عصرها جمع می‌شدیم دور هم، یادداشت‌های هم‌دیگه رو ورق می‌زدیم و از روی نوشته‌ها، از روی دست‌خط‌ها احوال هم‌دیگه رو رصد می‌کردیم. یه دهکده‌ی کوچیک و جمع و جور. «نوشتن» شده بود حلقه‌ی اتصال. اتصال ِ آدم‌هایی که نوشتن براشون از اولویت‌های مهم زندگی بود. این مهم‌ترین ویژگی مشترک‌مون بود، و به هم نزدیک‌مون می‌کرد.

کم‌کم وبلاگ‌ها شروع کردن به بزرگ شدن، به معاشرت کردن، به دوست پیدا کردن. از روی نوشته‌ها آدم ِ شبیه به خودمون رو پیدا می‌کردیم. می‌شدیم خواننده‌ی هم. از تجربه‌های شخصی‌مون می‌نوشتیم و از خوندن تجربه‌های مشابه احساس لذت می‌کردیم. شروع کردیم به حرف زدن، به نوشتن، از چیزهایی که تا قبل از دوران ِ وبلاگ‌نویسی نمی‌شد جای دیگه‌ای بنویسیم، بخونیم. کم‌کم وبلاگ جای خودش رو به عنوان یک رسانه پیدا کرد. رسانه‌ای که شامل هیچ قانون مطبوعاتی نمی‌شد. خبری از سانسور و اعمال قدرت و باندبازی نبود. «سردبیر، خودم». وبلاگ شد رسانه‌های شخصی ِ ما. شد شناسنامه‌های ما. می‌شد با خوندن آرشیو فلان وبلاگ، برای خودت یه تصویر جامع و مانع از نویسنده داشته باشی، بی‌که چیزی ازش بدونی. گاهی حتا نمی‌دونستی نویسنده زنه یا مرد، اما می‌دونستی چه کتاب‌هایی رو دوست داره، اهل تماشای کدوم فیلم‌هاست، چه‌قدر از شغل‌ش راضیه، تازه با پارتنرش آشتی کرده، هفته‌ی قبل از سفر برگشته، از دیروز تا حالا غصه‌داره، و هزار و یک خرده‌اطلاعات دیگه. جزئیاتی که شاید هیچ‌وقت آدم‌ها در معاشرت‌های حضوری بهشون اشاره نکنن. وبلاگ شد دفترچه‌ی خاطرات. بی‌ادعا. بی‌سانسور. بی‌مرز. «نوشتن»، «وبلاگ نوشتن» شد یکی از اجزاء لاینفک زندگی‌مون. تجربه‌ی ارتباط بی‌واسطه با مخاطب، تجربه‌ی تاثیری که هر نوشته روی خواننده‌ها داشت، تجربه‌ی استقبال یا عدم استقبال مخاطب از یک مطلب، همه از ویژگی‌های رسانه‌ای بود به اسم «وبلاگ»؛ رَوَندی که در هیچ مدیای دیگه‌ای نمی‌تونست به این شکل اتفاق بیفته.

بعد؟ بعد این‌جوری شد که ما، ما آدم‌های تنهای پشتِ مونیتورنشین، پرت شدیم به سرزمین عجایب. به یک دنیای رنگارنگ و عجیب. دنیایی که قوانین و منطق ِ خودش رو داشت. دنیایی که توش زندگی روی یه پاشنه‌ی دیگه می‌چرخید. دنیایی که کم‌کم اون‌قدر جذاب شد و اون‌قدر هویت مستقلی برای خودش پیدا کرد، که شد یک رقیب جدی برای دنیای واقعی. که خیلی وقت‌ها از دنیای واقعی پیشی گرفت و نشست در صدر جدول، شد اولویت اول زندگی. چرا؟ چون توی این دنیا، می‌شد آدم‌های خودت رو اختراع کنی، آدم‌های خودت رو پیدا کنی، آدم‌هایی که شبیهِ تو فکر می‌کنن، سلیقه‌هاشون شبیه توست، دغدغه‌ها و حرف‌ها و اعتراف‌هاشون شبیه توست. این‌جوری شد که وبلاگ، وارد زندگی‌هامون شد و آروم ‌آروم خودش رو کشوند بالا، نشست در مرکز کائنات. وبلاگ‌نویسی شد تمرین هرروزه‌ی نوشتن، وبلاگ‌خوانی نشست کنار عادتِ دیرینه‌ی کتاب‌خوندن، و وبلاگ‌نویس‌ها، شدن نزدیک‌ترین رفقای زندگی. آدم‌هایی که شاید توی زندگی عادی هرگز فرصتِ دیدارشون پیش نمی‌اومد. شاید هیچ‌وقت گذارمون به هم نمی‌افتاد. شاید تا آخر ِ دنیا از کنار ِ هم رد می‌شدیم بی‌که بدونیم آدم ِهم‌ایم. حالا اما وبلاگ و وبلاگ‌نویسی، شده عیش مدام. شده یکی از هسته‌های مهم زندگی. خلق و خوی خیلی‌هامون رو عوض کرده. دغدغه‌ها و عادات خیلی‌هامون رو تغییر داده. اصول اخلاقی و جهان‌بینی زندگی‌مون رو تحت‌الشعاع قرار داده. سرنوشت‌هامون رو عوض کرده. به سادگی از ما آدم‌های دیگه‌ای ساخته.

حالا، بعد از هشت سال وبلاگ‌نویسی، بعد از هشت سال نوشتن نوشتن نوشتن، هنوز که هنوزه هر روز، قاطی ِ فعالیت‌های روزانه، می‌شینم پشت مونیتور، وبلاگ‌های مورد علاقه‌م رو باز می‌کنم، دفترچه‌های شخصی ِ رفقا و غریبه‌ها رو ورق می‌زنم، خیره می‌مونم به مونیتور چند-اینچ‌ای و با هر کلیک، ردی از خنده یا اندوه جا می‌مونه روی صورت‌ام. حالا دیگه وبلاگ صرفن یک فعالیت جانبی نیست، یک ضرورته، یک دریچه‌ی مخفی ِ کوچیکه به یه دنیای بزرگ و شگفت‌انگیز، برای کشف خوشی‌ها و لذت‌های شخصیِ ناب، اودیسه‌های کوچک ِ روزانه.

وبلاگ آهو نمی شوی به این جست و خیز، گوسپند

درباره‌ی من: «رفقای وبلاگی، آیدای کارپه‌دیم صِدام می‌کنن. در بعضی نُسَخ، کارپه و گوسِپند هم روایت شده. بنا به دلایلی که هیچ‌وقت معلوم نشد، کسی آهو صِدام نمی‌کنه. هشت ساله که می‌نویسم، وبلاگ‌های آشکار و پنهان متعددی داشته‌م و «آهو نمی‌شوی به این جست‌وخیز، گوسِپند» عجالتن آخرین وبلاگ‌مه.»
 
 
 
admin 24.08.2010, 08:39 # 0 کامنت‌
 
 
     
0 کامنت‌

نام
ای-میل
آغاز
کامنت (نظر)