20.08.2010  
     
 
من هنوز به جادوی نوشتن اعتقاد دارم
 
 
بهار امسال، وبلاگ من هشت ساله شد. به نظرم این مدت زمان، خیلی طولانی است. من اگر در یک رابطه‌ی هشت ساله باشم، حتماً گهگاهی به خیانت یکی‌ یا هر دومان فکر می‌کنم. اگر در شغلی هشت سال بمانم، وحشت در جا زدن به زندگی‌ام مستولی می‌شود. اگر هشت سال در همان خانه و همان محل بمانم، لابد زمان بازنشستگی‌ام رسیده. وبلاگ‌نویسی به من هنوز این حس در جا زدن را نداده، شاید به خاطر خصلت نوشتن است که به هر حال در خودش زایش دارد و با تغییر همراه است.

تا کی قصد دارم ادامه بدهم؟ به کجا می‌خواهم برسم؟ از خودم پرسیده‌ام، جواب ندارد. از همان اول که شروع کردم و هرگز هم حدس نمی‌زدم این همه طول بکشد، زمان‌بندی در کار نبود. اصلاً وبلاگ‌نویسی و هدف‌مندی با هم در تضادند. همین است که آدم‌های برنامه‌دار و اهل حساب کتاب، چند تا دو دوتا چهارتا می‌کنند و به این نتیجه می‌رسند که نه، به کار ما نمی‌آید، حتی اگر خیلی هم عاشق نوشتن باشند، عذاب وجدان وقت تلف کردن همیشه گریبان‌گیرشان است.
وبلاگ‌نویسی از آن کارهایی بوده که من به صرف هیجان در آن قدم گذاشته‌ام و بعد کم کم، همان‌طور که در مسیر جلو رفته‌ام، چیزهایی به زندگی من اضافه کرده که انتظارش را نداشته‌ام. تعامل با آدم‌های مجازی یکی از آن چیزهاست. هیچ‌وقت هدف نبوده، ولی یک ابزار قوی بوده که به زندگی من اضافه شده و علی‌رغم این که من بیرون از دنیای مجازی هم زندگی اجتماعی قوی‌ای داشته‌ام، تاثیر خودش را گذاشته است.

ابزارهای ارتباطی یکی یکی به زندگی ما وبلاگ‌نویس‌ها اضافه شدند. حالا به نظر عجیب می‌آید، ولی در عصر حجر ِ وبلاگ‌نویسی، که تعداد وبلاگ‌‌های فارسی به پانصد هم نمی‌رسید، پدیده‌ای به اسم کامنت به وجود نیامده بود، بنابراین هنوز جامعه‌ی مجازی هم در کار نبود. ما آدم‌هایی بودیم مفرد که نفری یک چهارپایه گذاشته بودیم زیرمان و رو به دیوار خودمان نشسته بودیم و هی روی دیوار می‌نوشتیم. گاهی به دیوارهای بقیه هم نگاهی می‌انداختیم. ولی خبر نداشتیم که کی در مورد ما و دیوار(نوشته‌های)مان چی فکر می‌کند. تنها راه مطلع شدن از نظر خوانندگان، ایمیل بود. هنوز یادم هست وقتی یکی از آن‌ ایمیل‌های وبلاگی می‌رسید، چه‌قدر هیجان‌زده می‌شدم .سرویس نظرخواهی شاید اولین قدم در تشکیل شبکه‌ی مجازی محسوب بشود. ما با کامنت‌ها با هم حرف زدیم و یکی یکی از قالب وبلاگ زدیم بیرون. گاهی هم واقعی‌تر می‌شدیم و می‌آمدیم توی کافی‌شاپ‌ها و رستوران‌ها. تبدیل شدیم به دوست یا دشمن، گهگداری هم عاشق. همان جاها بود که خیلی‌هامان جا زدیم. شخصیت وبلاگی و بیرونی با هم جمع نمی‌شدند. باید رویه‌ای اتخاذ می‌کردیم که هیچ کدام آسیب نبینند. گاهی نمی‌شد. یکی‌شان باید خودش را می‌کشید کنار. دور و برم خیلی‌ها هستند، آدم‌هایی که بهشان می‌گویم وبلاگ‌نویس سابق یا فلانی که فلان وبلاگ را می‌نوشت و دیگر نمی‌نویسد و البته ننوشتن‌شان غمگین کننده است.

حالا گاهی فکر می‌کنم که اگر وبلاگ‌نویسی ما هم‌زمان با پدیده‌هایی مثل فرندفید و فیس‌بوک و توییتر و گوگل‌ریدر بود، شاید خیلی چیزها عوض می‌شد. شاید غربال‌شده‌تر عمل می‌کردیم. شاید بی‌‌پرواییمان کمتر یا بیشتر بود. شاید هم خودمان را کمتر جدی می‌گرفتیم. در این که شبکه‌های مجازی نقش وبلاگ و وبلاگ‌نویس را در فضای اینترنت کم‌رنگ ‌تر کرده‌اند، حرفی نیست.اگر کاربرد وبلاگ‌ها را سرگرمی، خبر‌رسانی، تبادل‌نظر و خواندن و نوشتن بدانیم، حالا هر کدام از این شبکه‌ها بخشی از این نقش را ایفا می‌کنند. آیا شبکه‌های مجازی به مرور جایگزین وبلاگ می‌شوند؟ من می‌گویم نه. حداقل به این زودی‌ها نه. دلیل دارم برای حرفم:

تکلیف فیس‌بوک که معلوم است. ابزار سرگرمی و معاشرت و آلبوم دیدن و از رفقا خبر گرفتن است. مشترک عام دارد با هزار جور سلیقه‌ی مختلف و جایی که محل بروز این همه سلیقه‌ باشد، جای خواندن و نوشتن نیست. در خبر رسانی هم ضعیف است. تنها زمانی که امکان خبری فیس بوک برای من جدی‌تر شد، تابستان ۸۸ بود. من تمام ویدیوهای مربوط به وقایع بعد از انتخابات را روی فیس‌بوک دیدم. برای من که از ایران دور بودم، غنیمتی‌ بود. بعد کم کم اوضاع به حال عادی برگشت و فیس بوک هم شد همان که بود.

توییتر ابزار دوست داشتنی اعلام خبر و موقعیت است. دم‌دست ترین وسیله برای اخبار محلی. مترو خراب شده؟ زلزله آمده؟ صدها نفر در شعاع چند کیلومتری تو با عکس و تفصیلات کل داستان را توییت می‌کنند. کم ضررترین شبکه‌ی مجازی موجود است و کم ربط‌‌ترین شبکه به وبلاگ.

گوگل ریدر و فرند فید شاید در این میان ابزارهای جدی‌تری برای بخش نوشتاری اینترنت فارسی‌زبان هستند. هم مخاطب خاص دارند، هم امکان تبادل نظر دارند و هم امکان همخوان کردن نوشته.

فرندفید بیشتر به محل اظهار نظرهای کوتاه شبیه است. یکی یک تک‌جمله‌ای می‌نویسد و بعد یک عده جواب می‌دهند. چون خیلی وقت‌ها حال و حوصله‌ی استدلال وجود ندارد، سو تفاهم کم نیست. همیشه هم یکی هست که می‌خواهد نویسنده را بکوباند. من را یاد بحث‌های داخل تاکسی‌های خطی می‌اندازد. در تاکسی‌های خطی هم همیشه یکی بود که دلش می‌خواست حال بقیه‌ی سرنشینان را بگیرد و پیاده شود. گاهی نوشته‌ای به اشتراک گذاشته می‌شود، ولی آن‌قدر که تک جمله‌ها و نظرهای شخصی مهم تلقی می‌شوند، نوشته‌ها جدی گرفته نمی‌شوند. این است که فرند فید به مزاج من که خواندن دوست دارم و یکی‌به دو کردن دوست ندارم، نمی‌سازد. به نظرم از محالات است که جای وبلاگ نوشتن را بگیرد.

گوگل ریدر را می‌شود تشبیه کرد به اتاقی که در آن آدم‌ها دور یک نوشته جمع می‌شوند و با هم حرف می‌زنند. چیزی که گوگل ریدر را منطقی‌تر و آرام‌تر نشان می‌دهد، این است که پای یک نوشته در میان است و معمولاً هر نوشته برای خودش منطق و استدلال دارد و هدفی را دنبال می‌کند. حسنش این است که خود نویسنده هدف گرفته نمی‌شود و فقط نوشته است که اهمیت دارد.

آیا گوگل ریدر جانشین خوبی برای وبلاگستان است؟ نه. به سه دلیل:

۱- گوگل ریدر بخش عمده‌ی اهمیتش را مدیون فیلترینگ است. فیلترینگ فضای وبلاگستان فارسی را قلع و قمع کرده و امکان سرزدن به این وبلاگ و آن وبلاگ و نظرخواهی وجود ندارد، بنابراین فیدخوانی مثل گوگل‌ریدر محبوب شده است.

۲- حیات گوگل ریدر فارسی وابسته به وبلاگ‌های فارسی است. روزهای تعطیل که وبلاگ‌ها به روز نمی‌شود، گوگل ریدر خلوت است. بر عکس این موضوع صادق نیست. وبلاگ‌هایی هستند که مخاطب خودشان را دارند و چه در گوگل‌ریدر همخوان شوند و چه نشوند، از اهمیتشان کم نمی‌شود.

۳- گوگل‌ریدرابزار خواندن است و نه نوشتن. نوشته‌ای که توی گوگل ریدر است، درست آرشیو نمی‌شود و به سختی دوباره یافت می‌شود. بیشتر آدم‌ها دوست دارند آن‌چه که می‌نویسند، جایی ماندگار شود ولو دیگر هیچ وقت سراغش نروند.

این‌ها دلایل من است برای هنوز دوست داشتن وبلاگ و وبلاگ نویسی و البته صادقانه‌ترین و مهم ترین دلیلم این است: من هنوز به جادوی نوشتن اعتقاد دارم. برای من به‌خصوص بعد از مهاجرت، وبلاگ نوشتن تنها وسیله‌ی حفظ ارتباطم با زبان فارسی بوده است. فقط خواندن راضی‌ام نمی‌کند. کلمه‌ها که می‌آیند بیرون و ردیف می‌شوند روی صفحه‌ی مانیتور، نفس راحت می‌کشم. جادو یک بار دیگر به ثمر نشسته است، هر جا که منتشر شود، هر کس که بخواند یا نخواند.

وبلاگ سایه

درباره سایه: « از سال ۸۱ شمسی وبلاگ می نویسم. از اواسط سال ۱۳۸۴ساکن کانادا شده‌ام . تحصیلاتم مهندسی کامپیوتر است و چه در ایران و چه در اینجا از همین راه امرار معاش کرده‌ام. وبلاگم هیچ ربطی به درسی که خوانده‌ام و کاری که می‌کنم، ندارد. بیشتر در مورد من است و مواجهه‌ام با دنیا و آدم‌ها، دست و پنجه نرم کردنم با مهاجرت، با زنانگی، با ایرانی بودن. نوشتن را دوست دارم. ثبت کردن را هم.»
 
 
 
admin 20.08.2010, 07:44 # 1 کامنت
 
 
     
1 کامنت

  ببخشید اون کلاهتون برای "حفظ شعائر اسلامیه" یا فیگور برای عکس !!؟  
  charles | صفحه شخصی | ای-میل | 20.08.2010, 18:29  
 
 
نام
ای-میل
آغاز
کامنت (نظر)