12.02.2009  
     
 
مسابقه "برلیناله"
 
  برای شرکت در مسابقه "برلیناله" اینجا را کلیک کنید!  
 
 
wvd 12.02.2009, 11:13 #
 
 
     
  12.02.2009  
     
 
آخرین شب
 
  امروز هم پیش از رفتن به فستیوال کمی در شهر قدم زدم. مسیرهایی را رفتم که نمی‌شناختم. به خیابان خیلی جالبی رسیدم که سر تا سرش کافه و بار و گالری بود. تک تک گالری ها را با حوصله تماشا کردم. باورم نمی‌‌شد که در یک خیابان بیشتر از ۴۰ گالری وجود داشته باشد. یاد حرف دوستی افتادم که گفته بود، برلین پایتخت هنری جهان است. اگر هم نباشد بدون شک در آینده‌ی نزدیک خواهد شد. کارهای هر گالری با گالری بعدی متفاوت بود. در یکی نقاشی‌های رنگ روغن از ترافیک و خیابان بود، در دیگری عکس‌هایی قدیمی از خیابان‌های برلین، یا آثار شیشه‌ای کاربردی ... تنوع و تفاوت کارها واقعا حیرت‌انگیز بود. در یکی از گالری‌ها با دختر جوانی سر حرف را باز کردم. اهل نروژ بود و سه سال پیش به برلین نقل مکان کرده. کارش معرفی و ارائه آثار هنرمندان اسکاندیناوی در برلین است. گفتم که ایرانی هستم و برای شرکت در برلیناله به اینجا آمده‌ام. در مورد گالری‌های ایران پرسید. جالب اینکه شیرین نشاط را می‌شناخت. گفتم که عکس‌هایش را دیده‌ام اما او در ایران زندگی نمی‌کند. فکر کردم چه خوب می‌شد اگر کارهای ایرانی‌ها هم در یکی از گالری‌های این خیابان ارائه می‌شد.







۱۱ فوریه: بعد از ظهر.

برای دیدن یک فیلم مجارستانی به سینما رفتم. دیر شده بود و اگر در سالن را می‌بستند نمی‌توانستم وارد سالن شوم. چون فیلم به زبان مجاری بود و زیرنویس آلمانی داشت باید گوشی می‌گرفتم. زنی به صورت همزمان فیلم را به انگلیسی دوبله می‌کرد. گوشی را گرفتم و با عجله به سمت سالن دویدم اما دم درِ سالن یکی از مسئولان سینما کیفم را گشت و گفت که باید دوربینم را پایین تحویل بدهم. دوباره با عجله پایین رفتم. خلاصه نفس‌نفس‌زنان صندلی‌ام را پیدا کردم و نشستم. فیلم شروع شد اما در دقیقه دهم فیلم فهمیدم که باز هم انتخاب اشتباهی کرده‌ام یا شاید واقعا بدشانس هستم، چون اکثر فیلم‌هایی که دیده‌ام به نظرم بسیار ضعیف آمده‌اند. از دقیقه بیستم تصمیم گرفتم که بخوابم و همین کار را هم کردم.




۱۱ فوریه: شب.

آخرین شبم در برلین است. به دلایل کاری نمی‌توانم تا آخر فستیوال، یعنی پانزدهم فوریه، در برلین بمانم. به هتل می‌روم. باید با چند تا از دوستانم خداحافظی کنم. به آنها می‌گویم که بهتر است در یکجا جمع شویم و آخرین شب‌مان را خوش بگذرانیم. بعدا که می‌خواهم برای گرفتن آدرس محل قرار تلفن بزنم، متوجه می‌شوم که هنگام تماشای آن فیلم مجارستانی موبایلم را خاموش کرده‌ام و چون شماره رمز کارت جدید را ندارم، نمی‌توانم از موبایلم استفاده کنم. همین طور معطل کنار خیابان ایستاده‌ام که چشمم به یک ایرانی می‌افتد. برایش توضیح می‌دهم که با چند تا از دوستانم قرار دارم اما نشانی را نمی‌دانم و موبایل هم ندارم. با خوش‌رویی موبایلش را در اختیارم می گذارد. به دوستم تلفن می‌کنم و می شنوم که در خیابان بایروت شماره ۳۱ منتظرم هستند. با عجله تاکسی می‌گیرم و سعی می‌کنم به لهجه آلمانی بگویم بایروتر اشتراسه. راننده چند بار می‌پرسد و من اسم خیابان را تکرار می‌کنم. راه می‌افتد. چند دقیقه بعد جایی نگه می‌دارد و به آلمانی حالی‌ام می‌کند که شماره ۳۱ آن سوی خیابان است. تشکر می‌کنم و پیاده می‌شوم. اما سر تا سر خیابان را می‌گردم و شماره ۳۱ را پیدا نمی‌کنم. چندین و چند بار تمام خیابان را تا ته می‌روم. سرما کشنده است و در حال منجمد شدن هستم. از چندین نفر از جمله یک پلیس سوال می‌کنم. کسی کمکی از دستش بر نمی‌آید. شماره ۳۱ در این خیابان وجود ندارد. کسی می‌گوید چندین خیابان با این نام در برلین وجود دارد و باید نام محله را بدانم. بالاخره بعد از حدود چهل و پنج دقیقه علافی تاکسی می‌گیرم. می‌گویم که می‌خواهم به خیابان بیروت یا بیروتر بروم. متوجه نمی‌شود. آخرش از خیر مهمانی و دیدار دوستان می‌گذرم. خسته‌تر از آنم که بتوانم با راننده‌ که چینی است، سر و کله بزنم. کارت هتل را نشانش می‌دهم. راه می‌افتد. بعد از مدتی احساس می‌کنم، دور خودش می چرخد. آمدن‌ از محل فستیوال (که نزدیک هتلم است) به این خیابان فقط ده دقیقه طول کشید، اما حالا حدود نیم ساعت بود که آقای راننده در اتوبان‌های غریبی رانندگی می‌کرد. به او می‌گویم که آیا به فریدریش پالاست می‌رود؟ می‌گوید که الان فستیوالی برپاست (فکر می‌کند که من خبر ندارم) و همه خیابان‌ها ترافیک است (تنها چیزی که در طول این ده روز در برلین ندیده‌ام) و او چون از ترافیک متنفر است از مسیر دیگری مرا به هتل می‌برد. سکوت می‌کنم و او همچنان می‌راند. وسط‌های راه متوجه می‌شوم که تاکسی‌متر مبلغ ۲۵ یورو را نشان می‌دهد. می‌گویم که من وقت آمدن ۸ یورو به تاکسی داده‌ام. ناگهان شروع می‌کند به فریاد زدن که you are a liar! و مدام این جمله را تکرار می‌کند یا بهتر بگویم فریاد می‌زند. خنده‌ام می‌گیرد و می‌گویم چرا باید دروغ بگویم. اما او دست‌بردار نیست. خسته و کوفته و سرمازده‌ام. فقط دلم می‌خواهد هر چه سریع‌تر در گرمای اتاق هتل باشم. اما راننده کنار اتوبان نگه می‌دارد و می‌گوید، پیاده شو! می‌گویم که معذرت می‌خواهم و مهم نیست. اما او باز با هیجان تمام تکرار می‌کند که you are a liar! بالاخره خودم با صدای بلند اعتراف می‌کنم که yes you are right I am a liar. نفسی به راحتی می‌کشد و دست از سرم بر می‌دارد. ده دقیقه بعد به اتاق هتل می‌رسم. بی هیچ فکری خودم را روی تختخواب می‌اندازم و می‌خوابم.

 
 
 
Pegah 12.02.2009, 11:09 # 23 کامنت‌
0 دنبالک‌
 
 
     
dw-world.de/persian