| |
۱۰ فوریه – صبح
امروز تصمیم گرفتم که پیش از رفتن به سینما و دیدن فیلمهایی که بدون اغراق هشتاد درصدشان بدند (معیار آنهایی هستند که تا حالا دیدهام)، به قسمتهای مختلف برلین بروم و "جاهای دیدنی" را ببینم. از پارلمان شروع میکنم. ساختمان قدیمی زیبایی که در جنگ جهانی دوم سقف و گنبد خود را از دست داده و یک معمار نامدار انگلیسی سقفی کاملا مدرن را جایگزین سقف قبلی آن کرده است. به داخل ساختمان میروم و از آنجا به سمت گنبدی که تازه ساخته شده. سقف ساختمان شیشهای است و وقتی به روی آن میرسی می توانی در پایین، جلسهی نمایندگان پارلمان را ببینی.
بعد از پارلمان به چند جای دیگر میروم، ولی همهی آنها در مقابل حس عجیبی که دیوار برلین به آدم میدهد، هیچاند. قسمتی از دیوار را نگه داشتهاند و چندین هنرمند روی آن نقاشی کردهاند؛ از جمله آقای کانی علوی، نقاش ایرانی.
از آنجا به موزه دیوار میروم. عکسهای مختلفی را از ساختن و خراب کردن دیوار نصب کردهاند. بعضی عکسها مردمی را نشان میدهند که در دههی ۱۹۶۰ کنار دیوار میایستادند و برای افرادی از خانوادهی خود که در قسمت دیگر بودند، دست تکان میدادند. در عکسی دیگر سربازان روسی بر ساخته شدن دیوار نظارت میکنند. در یک قسمت، مطلبی در باره اولین قربانی دیوار نوشته شده. زنی که در قسمت شرقی زندگی میکرده و خانهاش چسبیده به دیوار بوده، تمام تشکهای خود را به قسمت غربی پرتاب میکند و خودش را روی آنها میانداز. او باوجود تشکها، بر اثر اصابت با سنگفرش پیادهرو میمیرد. قسمتی دیگر مربوط به کسانی است که برای رسیدن به برلین غربی به سمت دیوار رفتهاند و در فضای خالی مرزی که پر از مین بوده گرفتار گشتهاند. عده زیادی هنگام فرار از راه دیوار کشته شدهاند.




۱۰ فوریه: عصر
هوا تاریک شده. دوباره به سمت فستیوال میروم. دو فیلم را در برنامه پیدا کردهام که میخواهم حتما ببینم. یک فیلم برزیلی و یک فیلم یونانی. اول فیلم برزیلی نمایش داده میشود. سالن کاملا پر است و با زور و التماس جا گیر میآورم. بعد از گذشت نیم ساعت از فیلم، از آمدنم پشیمان میشوم. تعجب میکنم که بعضی از این فیلمها چه طور در فستیوال معتبر برلین قبول میشوند. در وسط فیلم و در تاریکی سالن ناگهان احساس میکنم، چیزی روی پایم میآید. از ترس زبانم بند میآید و نمیتوانم حدس بزنم این موجود چیست. ناگهان فکر میکنم که شاید مردی که در کنارم نشسته و شبیه کابویهاست، دستش را روی پایم گذاشته. متوجه میشوم که او دستش را به چیزی روی پایش میکشد. گیج و مبهوت در تاریکی سالن سعی میکنم از قضیه سر در بیاورم. در کمال تعجب متوجه میشوم که روی پای مرد سگ کوچک پشمالوی سیاهی نشسته که مرد دارد او را نوازش میکند. چیزی که روی پای من است دست سگ محترم است. باورم نمیشود که یک سگ میتواند این طور با متانت و ادب بنشیند و فیلم ببیند. مرد متوجه حیرت من میشود و آرام در گوشم میگوید که سگش عاشق فیلم دیدن است و باید هر وقت که به سینما میرود او را هم با خودش ببرد.
بعد از تمام شدن فیلم با سرعت تمام خود را به سالن دیگر برای دیدن فیلم یونانی (استرلا، به کارگردانی پانوس اچ کوتراس) میرسانم. امیدوارم از فیلم قبلی بهتر باشد و واقعا هم بهتر است. داستان فیلم دربارهی مردی است که پس از سالها از زندان آزاد شده و با زنی آشنا میشود که در واقع زن نیست بلکه پسری است که تغییر جنسیت داده. مرد در همین حین دنبال پسرش هم میگردد و تقریبا در دقیقهی پنجاهم فیلم متوجه میشود که زنی که تغییر جنسیت داده در واقع پسر خودش است. بعد از پایان نمایش، عوامل فیلم، از جمله آن خانمی که در اصل آقا بوده با یک لباس شب بسیار شیک روی صحنه میآیند و به سوالها جواب میدهند. این صحنه مرا به این فکر وامیدارد که چقدر مشکلات ما با اروپاییها متفاوت است. مثلا ما هنوز در شش و بش این قضیهایم که آیا زنها میتوانند کاندیدای ریاست جمهوری بشوند یا نه. ولی اینجا این امکان وجود دارد که بعد از آنگلا مرکل یک فرد دوجنسیتی صدر اعظمی آلمان را به عهده بگیرد.
|
|