09.02.2009  
     
 
چه کسی دوروتی را کشت؟
 
  ۸ فوریه.

اتفاقی که امروز مایه‌ی حیرتم شد، دیدن فیلمی بود به نام Rage، نه به این دلیل که فیلم خوبی بود، نه اتفاقا به نظرم بسیار هم فیلم بدی بود. نکته‌ی حیرت‌آورش این بود که فیلم بسیار شبیه "چه کسی امیر را کشت" مهدی کرم‌پور است. به این صورت که چند بازیگر که یکی‌شان هم جودلا است جلوی دوربین می‌نشینند و راجع به مرگ کسی به اسم دوروتی صحبت می‌کنند و این که چگونه کشته شده است. البته در تصورم نمی‌گنجد که آنها از مهدی کرم‌پور ایده‌دزدی کرده باشند، ولی واقعا فیلم به طرز حیرت آوری شبیه آن فیلم بود، با این تفاوت که به جای امین حیایی، جودلا را می‌بینیم و به جای نیکی کریمی یک بازیگر مدل انگلیسی را. ولی این شبیه بودن فقط در ایده است و نحوه‌ی اجرا، دیالوگ‌ها و چیدمان صحنه، کیلومترها با آن فیلم فاصله دارد.
بعد از فیلم جلسه کنفرانس مطبوعاتی در هتل هایت تشکیل شد. من هم صرفا به دلیل کنجکاوی و این که کارگردان فیلم چه توجهیی برای ساختن چنین فیلم هیچ و پوچی دارد در جلسه شرکت کردم. اتفاق حیرت‌آور دیگر امروز، سوال‌های خبرنگاران و منتقدین در کنفرانس بود. اکثر سوال‌ها به بدی سوال‌های برخی از خبرنگاران عزیز خودمان در ایران بود، با این تفاوت که در ایران کمی "بی‌ادبی" هم چاشنی سوال‌هایشان می‌کنند و خیلی وقت‌ها به خودشان اجازه می‌دهند بسیاری از کارگردان‌های پا به سن گذاشته و محترم را مسخره کنند و کلی با خودشان و "بامزه‌گی‌هایشان" حال کنند. اینجا سوال‌ها بسیار محترمانه بود. ولی حتا عوامل فیلم هم نمی‌دانستند به چنین سوال‌هایی چه جوابی باید بدهند. مانند سوال بسیار عجیبی که در جلسه مطبوعاتی درباره الی پرسیده شد. سوال این بود: «چرا شما در اول فیلم عنوان به نام خدا می‌گذارید و بعد در صحنه‌ای از فیلم نشان می‌دهید که الی با بادبادکی در دست می‌دود؟» واقعا چه جوابی به این سوال می‌شود داد؟




اتفاق جالب دیگر در اینجا دیدن کارگردان‌ها و سینماگرانی است که برای من دیدنشان امر محالی به نظر می‌آمد؛ ولی آنها را به راحتی اینجا می‌توان دید. اگر کمی هم انرژی بگذاری، شاید بتوانی با آنها قهوه‌ هم بخوری. ویم وندرس در برلین است. او به کافه می‌آید، قهوه می‌خورد و به راحتی می‌توانی با او صحبت کنی. یکی از دوستانم که اینجا در بخش talent campus قبول شده، بعد از ظهر تماس گرفت و با هیجان گفت که پگاه پاشو بیا، ویم وندرس اینجاست. سریع به کافه‌ای که درست بغل کاخ فستیوال بود رفتم و در کمال ناباوری دیدم که بله خودش است. به سر میزشان رفتم و دیدم با دوستم مشغول صحبت است. او در کمال خضوع کارتش را به ما داد و گفت بعد از فستیوال که سرش خلوت‌‌تر شد می‌توانیم از طریق ایمیل با او در تماس باشیم. تا مدتی، حیرت‌زده از اینکه او واقعا ویم وندرس بزرگ بود، بر جایم میخکوب بودم.




۸ فوریه: عصر

می‌خواستم فیلمی از فرانسه به نام blue beard ببینم. ساعت پنج و نیم به سالن سینما رفتم ولی به قدری شلوغ بود که حتی نتوانستم به نزدیکی سالن برسم. باچند تا از دوستان تصمیم گرفتیم از خیر دیدن فیلم بگذریم و به یکی از ده بیست کافه‌ای که در خیابان فستیوال است برویم و طبق معمول آب میوه بخوریم. در حال صبحت و مزمزه‌کردن آب میوه‌هایمان بودیم که آقایی نزد ما آمد و پرسید که آیا می‌تواند روی صندلی خالی دور میز ما بنشیند. جواب مثبت دادیم. قیافه‌اش به شدت آشنا بود. در مورد شغلمان سوال کرد. جوابش را دادیم. بعد من از او در مورد کارش پرسیدم. گفت که مجری شبکه‌ی coming soon است. تازه فهمیدم که چرا انقدر آشنا به نظر می‌آید.




ساعت تقریبا شش و نیم بود که از سر میز بلند شدیم. برای یک روز به اندازه کافی "فعالیت فرهنگی" کرده بودم. تصمیم گرفتم که بقیه روز را به انجام کارهای سطحی تر، از‌جمله خرید لباس بپردازم. در منطقه‌ای که بیشتر فیلم‌های برلیناله اکران می‌شوند، یک مرکز خرید بزرگ وجود دارد. با چند تا از دوستان به آنجا رفتیم و بدون اینکه بتوانم خودم را کنترل کنم هر چیز زیر ده یورویی را برداشتم. بعد که به خود آمدم، دیدم که هر کدام از ما بیست، سی تکه لباس دستمان است که واقعا به غیر از یکی دوتاشان بقیه به دردنخورند.
اینجا وارد هر مغازه‌ای که می‌شوی، فروشنده‌ها به طور اغراق‌آمیزی به تو لبخند می‌زنند. یک آن فکر می‌کنم که فروشنده‌های بداخلاق خودمان را با اخمهایشان به این لبخندهای مصنوعی ترجیح می‌دهم. چرایش را نمی‌دانم.
 
 
 
Pegah 09.02.2009, 11:29 # 20 کامنت‌
0 دنبالک‌
 
 
     
dw-world.de/persian