05.02.2009  
     
 
شهر کیف‌ها و لباس‌های بی‌نگهبان
 
  ۴ فوریه: صبح - هتل "هایتِ" برلین

با دوستم برای گرفتن کارتِ جشنواره به "پوتسدامر پلتس" رفتیم. روز قبل با یکی از دوستان برلینی قرار گذاشته بودیم که در کاخ فستیوال همدیگر را ببینیم. او چندین بار تکرار کرده بود که سر ساعتِ ۱۲ آنجا باشیم. مثل این‌که اینجا کسی باور نمی‌کند، یک ایرانی هم می‌تواند به موقع سرِ قرار حاضر شود.
توی صف ایستادیم و کارت را گرفتیم و سپس به دیدار دوست برلینی رفتیم. در کمالِ ناباوریِ او، سر ساعت رسیدیم. آن دوست خیلی عزیز، بعد از توضیح دادن جا و مکانِ تک تک سینماها، سالن کنفرانس، اتاق اینترنت، مسیر عبور بازیگران هالیوودی، اضافه کرد که در صورت نیاز، توالتی هم در طبقه‌ی پایینِ سینماها هست که عموم از جمله من می‌توانند هر وقت که بخواهند از آن استفاده کنند.

۴ فوریه: ظهر - نمایشگاه "هامبورگر بانهوف" ((Hamburger Bahnhof

من و دوستم با سرعت هر چه تمام‌تر خودمان را به نمایشگاه رساندیم. شنیده بودیم که کارهای خیلی از بزرگان هنر معاصر در آنجا ارائه می‌شوند. بعد از گرفتن بلیط فهمیدیم که با داشتن کارت ِ برلیناله احتیاجی به خریدن بلیط نمایشگاه نبوده است. کیف‌ها و کت‌هایمان را دم در سپردیم و منتظرِ رسید بودیم، اما به ما گفتند که رسیدی در کار نیست و می‌توانیم بار و بندیلمان را همانجا بگذاریم و برویم. واقعا برایمان عجیب بود وقتی دیدیم، همه کیف و کلاهشان را می‌گذارند و می‌روند. به هرحال ما هم همین کار را کردیم. تا وارد سالن نمایشگاه شویم، دوستم شرط بست که وقتی برگردیم، خبری از لپ‌تاپ و کیفش نخواهد بود.
وقتی وارد سالن شدم و چشمم به چرخِ مارسل دوشامپ افتاد، همه چیز فراموشم شد. تماشای آثاری که همیشه در کتاب‌ها درباره‌شان خوانده بودم یا تصویری کوچک‌شده از آن‌ها را در اینترنت دیده بودم، برق از سرم پراند. یاد تمام آن شب‌ها و روزهایی افتادم که با بچه‌ها درباره‌ی آثار هنرمندانی مثل سارا لوکاس، ادریان پایپر ... صحبت کرده بودیم. خلاصه ساعت‌ها میان این آثار پرسه زدیم و حال کردیم. هنگام برگشت از دیدن کیف و کلاهمان که سر جایش بود حسابی شگفت‌زده شدیم.




۴ فوریه: بعد از ظهر – تاخلس (Tacheles)

لنگ لنگان مسیر تقریباً زیادی را تا Techeles پیاده رفتیم. کشف کردیم که به جز آن ساختمان بزرگ که دیروز دیده بودیم، حیاطی هم در پشت ساختمان قرار دارد که کارگاه مجسمه‌سازی و نقاشی‌ است. دختری جلوی در نشسته بود و در ازای ۱ یورو اجازه‌ی ورود و بازدید از هنرمندانِ در حال کار را می‌داد. موسیقیِ بلندی در حال پخش بود. زنی اسپانیایی ( که نمی‌شناختمش) به زیبایی می‌خواند. همه در جنب و جوش و حرکت بودند. سالن نمایش کوچکی هم در گوشه‌ی حیاط بود که گویا ویدئوآرت نمایش می‌داد. هفت، هشت تا صندلی داشت که همه صندلی‌های آهنیِ اتوبوس و مینی‌بوس‌های قدیمی بودند. مردی در اتاقکی در حیاط مشغول نقاشی بود. با انگلیسیِ شکسته‌بسته‌ای گفت که از او عکس نگیرم. لبخندی زدم و اطاعت کردم. در گوشه‌ای از حیاط جایی شبیه کافه بود. همان‌جا نشستیم و دو بطری آب‌میوه خوردیم! چند جوان آن طرف‌تر، کنار بخاریِ بزرگی نشسته بودند و تخته‌نرد بازی می‌کردند. جالب بود که بین آن همه آرتیست که هر کدام در گوشه‌ای مشغول خلق مجسمه یا نقاشی بودند، تنها آن‌دو با سرخوشی تاس می‌انداختند. مرد نقاشِ اتاقکِ داخل حیاط بعد از مدتی به کافه آمد و به یکی از جوان‌های در حال بازی گفت: "سلام! چطوری پسر؟" به روی خودمان نیاوردیم که ما هم ایرانی هستیم. واقعاً اسباب حیرتمان شد.




۴ فوریه: شب – خیابان فریدریش

نزدیک هتل یک رستوران هندی هست که از روز ورود به برلین تصمیم داشتم در آنجا شام بخورم. رستوران بزرگی است که نیمی از کارکنان آن چینی هستند. امروز فرصتی دست داد که با دوستم به آنجا برویم. دو نفر که چند میز آنطرفتر نشسته بودند هم ایرانی بودند و دائم از یکدیگر می‌پرسیدند که آیا ما هم ایرانی هستیم یا نه. در میز بغلی هم چهار کانادایی بودند که سر صحبت را با ما باز کردند. به آنها گفتم که ایرانی هستم. نگاهشان به ما طوری بود که انگار تعجب می‌کردند از اینکه دو دختر ایرانی در رستورانی هندی در برلین شام می‌خورند. دائم از ما حال آقای احمدی نژاد را می‌پرسیدند. به آنها اطمینان دادیم که ایشان در سلامتی کامل به سر می‌برند.

 
 
 
Pegah 05.02.2009, 17:41 # 5 کامنت‌
0 دنبالک‌
 
 
     
dw-world.de/persian