04.02.2009  
     
 
از قشم تا برلین
 
  ۲ فوریه: صبح. جزیره قشم

منتظر ماشینم، تا بیاید و مرا به اسکله برساند. در فکرم: سوار شدن بر قایق و رسیدن به بندرعباس و بعد، سوار شدن به هواپیما و رسیدن به تهران و دوباره سوار تاکسی شدن و رسیدن به خانه و فقط چهار ساعت بعد، دوباره سوار شدن به هواپیما به مقصد ترکیه و بالاخره فرود آمدن در برلین ... بیست و یک ساعت است که نخوابیده‌ام. سرِ کار بودم. فکر این‌که قرار است، بیست و چند ساعت دیگر هم نخوابم، کلافه‌ام می‌کند. حالا وقتی آدم چند تا چیز دیگر مثل نداشتن بلیط از بندر عباس به تهران، امکان کنسل شدن پرواز بندر عباس به تهران و ... را به آن اضافه کند، حاضر است عطای برلین با همه‌ی چیزهای باحالش را به لقایش ببخشد، فقط برای چند ساعت خواب و فکر نکردن به چیزی.

۲ فوریه: صبح. اسکله‌‌ی قشم

هفتاد، هشتاد تا قایق دم اسکله بسته شده. صاحب هر قایقی سعی می‌کند، مرا سوار قایق خودش کند. اسکله آنقدر شلوغ است که باید قدم به قدم جلو رفت. مردها دستار بسته‌اند و لباس محلی پوشید‌ه‌اند. زن‌ها روی زمین نشسته‌اند و جلوی هر کدامشان چندین گونی بار هست. منتظرند که لنج‌ها بیاند و بارهاشان را ببرند. در قسمتی دیگر جاشوها مشغول پیاده کردن بارها از انبار قایق‌ها هستند. همه در حال فریاد زدن‌اند. یک سری زندانی با لباس بلوچی گوشه‌ی اسکله نشسته‌اند. دست‌هاشان را با سیم به هم بسته‌اند و یک سرباز مراقب آنهاست.
بالاخره همراهم قایقی را انتخاب می‌کند. قایق با تکان‌های عجیبی روی آب حرکت می‌کند. زندانی‌ها همان‌طور با دست‌های بسته نگاهم می‌کنند. جرأت عکس گرفتن ندارم.

۳ فوریه: صبح. یکی از خیابان‌های برلین

با چند تا از دوستانم در کافه‌ای نشسته‌ایم و قهوه می‌خوریم. یاد دوستم کامبیز کاهه می‌افتم که از صبح تا شب بین کافه‌های تهران در رفت و آمده. حسرت می‌خورم که چرا اینجا نیست تا معنی واقعی طعم قهوه را بفهمه. تغییر موقعیت در عرض ساعت‌های گذشته آنقدر زیاد است که فکر می‌کنم تمام اتفاقات دیروز صبح مربوط به چندین ماه پیش بوده. دیروز توی صف کنترل پاسپورت در فرودگاه برلین یک دوست گرجستانی را دیدم که سه سال پیش برای تهیه‌ی گزارش به ایران آمده بود. یکی از خوبی‌های فستیوال‌ها این است که تو می‌توانی آدم‌هایی را که فکر می‌کنی در زندگی‌ات هرگز دیگر نخواهی دیدشان، ببینی.

۳ فوریه: بعد از ظهر. تاخلس (Tacheles)

با چند تا از دوستانم به Tacheles در برلین شرقی آمده‌ایم. یک ساختمان خرابه که هنرمندها تسخیرش کرده‌اند. فکر این‌که قبلاً اینجا دست نازی‌ها بوده و چند سال بعد در این ساختمان کمونیست‌ها راه می‌رفته‌اند و بالاخره آرتیست‌ها اینجا را گرفته‌اند، باعث شده که به در و دیوار ساختمان طور دیگری نگاه کنم. حس خوبیه که آدم در شهری زندگی کنه که ساختمان‌هاش شناسنامه دارند. متأسفانه ما از این امکان محرومیم. نه به خاطر این‌که شناسنامه نداریم، بلکه به این خاطر که ساختمان‌های این‌چنینی نداریم. توی هر اتاق یک سری جوان نشسته‌اند و هر کاری که دوست دارند، می‌کنند: نقاشی می‌کشند، مجسمه می‌سازند، سیگار می‌کشند ... انگار در خانه‌ی خود نشسته‌اند. هر کدام یک گوشه از ساختمان را گرفته‌اند و هر کاری که بخواهند، می‌کنند. با دوستم قرار می‌گذاریم، در صورت امکان، هر روز غروب به تاخلس بیاییم.

 
 
 
Pegah 04.02.2009, 15:39 # 3 کامنت‌
0 دنبالک‌
 
 
     
dw-world.de/persian